تبليغاتX
Daisypath Wedding tickers Daisypath Anniversary tickers ملوسکِ حمید

ملوسکِ حمید

A story about love. A love that will live forever

حمید دوست دارم

love-picture-hug-couple-rain-orangeacid-love1

سلام

ممنون از همه دوستای ناسی چه ازدباج من و حمیدم را تبریک گفتن

هوس کردم برای حمیدم بنویسم

سلام عشق من

سلام زندگی من

نمی دونی با اینکه هرروز کنارتم اما چقدر دلم برات تنگ شده

نمی دونی چقدر دور از نفس های تو زندگی کردن سخته .....

نمی دونی این چند دقیقه ای که خوابی چی به من گذشته ............

دارم از دوریت می میرم حمیدم .....

خیلی دوست دارم عزیزم ....

از وقتی وارد زندگیم شدی همه چیز عوض شد ....

باورم نمیشه می تونم شبها سرم را بزارم روی دستات و تو آغوش گرمت بخوابم ...

هنوزم باور نمی کنم مال من شدی و هرروز ترس از دست دادنت را دارم ....

حمید خیلی می ترسم خیلی

می ترسم یه روز برسه که تو به دیگه دوسم نداشته باشی اوووووووووووووووووووف میمیرم .

می دونی این روزا کنارت خیلی خوش می گذره .....

سرت را که میگذاری رو سینم و می خوابی انگار قلبم شارژ میشه .....

هرچی درد  و غم دارم تو آغوشت فراموشم میشه....

واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خدا چقدر دوست دارم

وقتایی که تو چشام نگاه می کنی و میگی چقدر خوشگلی تو دختر دیوونم می کنی

کلی ذوخ می تنم تو بخلت Happy Dance

الآن نشستم پای کامپیوتر حمیدم و دارم خاطراتمون را ثبت می کنم .

چند روزی میشه که مهمون خونه حمید  اینا شدم و دارم کنارش حسابی خوش می گذرونم تو این چند روز خیلی بهم خوش گذشته با حمید جونم رفتیم بیرون و کلی خوش گذروندیم In Love

تازه آبجی  نازم را بعد از یکسال و نیم دوستی از نزدیک دیدم و کلی کیفولیدم

همین جا به خاطر همه خوبی هایی که درحقم کردو همه کمک هایی که بهم کرد ازش متشکرم دوست دارم آجی کوشولوی من I Love You

دیروز با حمید جونم رفتیم دیدن دوستم و شوهرش و باهم کلی حرف زدیم حمیدو آقا ییی دوست جونم رفتن باهم صحبت کردن  ماهم باهم صحبت کردیم و بعدش به اتفاق آجی کوشولوی نازم رفتیم شام خوردیم و بعد هم باهم اومدیم محل حمید اینا و کلی گشتیم و باهم خوش گذروندیم و بحد هم اومدیم خونه حمید جونم داشتم از خستگی کله پا میشدم   

شب هم نشستیم با پدرشوهر جونمون درباره جن و پری صحبت کردیم و کلی شیطونی کردم و خودم را لوس نمودم حمید جونم نشسته بود پای سیستم نمی دونم چیکال می کرد

شب چه اومدیم تو اتاخ آقاییم بخوابیم تلسیدمداشتم سکته می چلدمهمش صدای یکی تو گوشم بود خلاصه آقاییم گفت چه نتلسی من کنارتم عسیسم و بخلم تردو تو بللش خوافیدم فخط یه چم دندون دردم و معده دردم اذیتم چرد

اووووووووووووووهههههههههههووووووووووووووووووی حمید دوست دارم

الانم چه آقاییم خوافیده می خوام آپ تنم بحد بپرم تو بخلش هی شیطونی کنم تا چمشای نازشو باس تنه و نیگام کنه واییییییییییییییییییییییییییییی حمید عاشختمKiss

دارم میرم سراخ لباشبای بای دوست جونیا

 

نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 19:16 توسط ☻دردونه حمید☻| |

پیوندمان مبارک

سلام سلام سلام

وااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییی یه دنیا خفر و خوشخالی

اول از خدای مهربونم تشکر می کنم که من و حمید را به هم رسوند و بالاخره من و عشقم باهم ازدواج کردیم

چهارشنبه حمید عزیزم به اتفاق خانواده اومد دنبالم تا بریم محضر و عقد  کنیم خیلی خوشحال بودم و سرازپا نمی شناختمرفتیم عقد کردیم و به اتفاق خواهر شوهرام رفتیم کیک بخریم الهی قربون تک تکشون بشم انقدر مهربونن اینابااینکه همه کارامون عجله ای شد اما هیچی برام کم نزاشتن دستشون درد نکنهتازه پیشاپیش شب یلدایی هم برام آوردن یه لباس خیلی ناز و خوشتل و یه عالمه خوراکی های خومشزه

از چهارشنبه تا جمعه حمید جونم خونمون موند و شبها کنار همدیگه تو آغوش گرمش می خوابیدم و خداراشکر می کردم

پنجشنبه با حمید جونم رفتیم کافی شاپ و برام اسپرسو سفارش داد که به نظرم اسم ایرانیش میشه زهر مار اوففففففففف چقدر تلخ بود یه قاشق چایخوری ازش خوردم داشت حالم بهم می خورد حالا حمید همش را تا آخر خوردتازه می گفت باید به مزه اش عادت کنی ولی خوف کیک شکلاتیش در عین اینکه یه مخداری تلخ بود خیلی خومشزه بودبعدشم یه مسیر خیلی طولانی را پیاده اومدیم و با هم حرف زدیم تو این چند روز انقدر بهم خوش گذشت که جمعه نزدیکای رفتنش که شد کلی گریه کردم و غصه خوردمای خدا چطور دوریش را تحمل کنم

امروز کلی باهاش صحبت کردم و کلی از دوریش غصه خوردمحمیدم خیلی دوست دارم خیلی خیلی دوست دارم خیلی خیلی اصلا نمی دونم چطور بگم با چی اندازه بگیرم آخه؟!!!!!!!!

بمیرم تو این چند روزه از بس خانومش اذیتش کرده خسته شده حسابی وقتی باهاش حرف میزنم معلومه صداش خسته است و خوابش میادوای یاد لباش افتادم آتیش گرفتم تو این دوروزی که پیشم بود یه دنیا ماچش کردملباش باد چرده بود دیدهمنم که هنوس رژ نزده آقا پاکش می نمود

مدل بغل کردن قبل از خوابش را خیلی دوست دارمچند دخیخه قبل با خواهر شوهرم تماس گرفتم و گفتم دلم تنگولیده براشبحدم با مادر شوهرم و آخر سرم بابایی مهلبونآخ من  چخد این بابای حمید را دوست دالم چخد مهلبونه کلی قربون صدقش رفتم و خودم را براش لوس نمودم گفت منیض شدم گفتم بمیرم الهی بابایی چرا آخهگفت خدا نتنه انخده دوزت دالم می خوام بزارم رو سرم گفتم نگو بابا شما تاج سرمایی

دیشب دلم خواست خواهر شوهرم را بلل تنم روم نشدگفتم نتنه بدن این دخمله دیوونست اینکارا رو می کنه خف چیتار تنم خیلی دوزش دالمایشالا قسمت بشه یه بار بللش تنم

حمید عسیسم مراخب خودت باشیا خیلی می دوستمت امیدوارم همیشه بهم افتخا کنی

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 21:11 توسط ☻دردونه حمید☻| |

بله برون

 

سلام دوستان همیشگی و همراهان ما برای شروع زندگی بالاخره تاریخ پیوند من و حمید جونم معلوم شد من و حمید چهارشنبه همین هفته دست همدیگه را می گیریم و زندگی مشترکمون را رسما شروع می کنیم ، فردا یعنی دوشنبه قراره بریم آزمایش دل تو دلم نیست هی میگم خدایا توکه همه جا کمکمون کردی یه وقت تنهامون نزاری نکنه خدایی نکرده جواب آزمایشمون منفی بشه اونوقت من چیکار کنم؟ حمید میگه به من اعتماد نداری؟ میگم چرا عزیزم اما دلم شور می زنه که!!!!

میگه اگه بهم اعتماد داری نگران نباش اون بامن ، به حمید اعتماد دارم اما نمی تونم جلوی دلشورم را بگیرم آخه دست من که نیست !!!!

این روزا فشار روی حمید خیلی بیشتر شده کارها به خاطر محرم داره عجله ای میشه و خانواده حمید نمی تونن خودشون را برای عقد آماده کنن وقراربود فقط آبجی بزرگش و مامان و باباش و داماد بزرگه و خودش واسه عقد بیان با بابا صحبت کردیم و خالاصه  قراربراین  شد واسه عقد بریم شهر حمید اینا اونجا بریم محضر و بعدش حمید را برداریم بیایم شهر خودمون البته هنوز به حمید جونم نگفتم این چیزا رو اما زنگ زدم خونه مادر شوهرم و بامامان صحبت کردم گفتم مامان من دوست دارم همه واسه عقدمون باشن واسه همین بااینکه واسه ماهم سخته اما میایم اونجا تا همه واسه عقدمون حاضر باشن و حالا منتظر خبریم که ببینیم ما باید بریم شهر اونا یا فردا حمید آقا تشریف فرما میشن اینجا ، واسه اصلاح کردنم هم هنوز نمی دونم چه تصمیمی دارن.

مطمئنم حمیدم خوشحالم میشه همه خانوادش دورش جمع باشن دیشب تو بغل حمیدم خوابیدم خیلی حال داد به قول خودش تا صبح تو بدن همدیگه غلط می خوردیم .صبح که بیدار شدم هفت و نیم بود و آقایی کارش را شروع کرده بود ساعت نه هم یه دونه اس زدم که جوابش ساعت یازده اومد.

امروز با دوستام تماس گرفتم و خبر ازدواجم را دادم همگی خوشحال شدن و برامون آرزوی خوشبختی کردن.

وحالا نوبتی هم باشه نوبت تعریف مراسم روز جمعه است .

جمعه حمید به اتفاق خانوادش اومدن خونمون وقتی رسیدن تپشای قلبم زیاد شد و قبل ازاینکه در بزنن بهم گفت حمید اومده منم دویدم کنار پنجره و داشتم حمید جونم را دید می زدم و تو دلم قربون اون تیپ خوکشل و قیافه نازش می رفتم ، یه سبد خیلی خوکشل گل زده بودن و توش یه چادر وشال ودفتر بله برون و خودکار گذاشته بودن که همه خیلی قشنگ بود و خوشم اومد.

بعد از بحث درباره مهریه وتاریخ عقد و ..... حمیداومد قسمت خانومها تا انگشتر را به نیابت از ایشون جلوی چشماشون دستم کنن واییییییییی چقدر سخت بود کنارش بشینی و نتونی بغلش کنی خیلی سخت بود داشتم دیوونه می شدم دیگه از اون روزتا حالا هم دارم از دوریش می میرم دلتنگم ، نمی تونم دوریش را تحمل کنم .

وقتی حمید می خواست بره تادم در دنبالش رفتم حمید رفت دل منم برد و یه دنیا غم و غصه تودلم جای گرفت اونشب سردرد شدیدی کردم و کلی مهمون داشتیم و خلاصه ساعت چهار صبح بود که خوابم برد.

دیشب با حمید دعوامون شد  من فکر کردم خانوادش نمی خوان برام لباس بخرن و اعصابم ریخت بهم و رو لج و لجبازی رفتم خودم لباسی را که دوست داشتم خریدم و حمید که زنگ زد گفتم خودم لباسم را خریدم خیالتون راحت نمی تونم وایستم تا خانوادت واسم تصمیم گیری کنن اونم ناراحت شد و خلاصه  من گریه کردم و کلی غصه خوردم اونم که طاقت گریه های من را نداره گفت جون حمید گریه نکن و آرومم کرد اما دست خودم نبود دلم گرفته بود همه کارها عجله ای شده و من دلم می خواد هم مراسم همونی باشه که ما دلمون می خواست هم دل هردو خانواده را بدست بیاریم  خلاصه باهم اشتی کردیم ولی خدایی من خیلی بد و زود رنجم و همیشه با این زود رنجیم حمیدم را اذیت کردم امیدوارم این فشارها که تموم بشه اخلاقم یک کمی بهتر بشه تا انخده این پسره خوشمزه را اذیت نتنم باییییییییی امسشو میارم هوای آغوشش می زنه به سرم .....

حمید عزیزم فکر نمی کنم هرکس دیگه ای جای تو بود می تونست من را تحمل بکنه گاهی وقتا انقدر دوسم داری که پیشت کم میارم بهت افتخار می کنم و ممنونم ازت که من را انتخاب کردی.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 20:14 توسط ☻دردونه حمید☻| |

یک شب متفاوت!!!!

سلام

دیشب یک شب خیلی متفاوت تو زندگی من و حمید بود.

حمید زنگ زد و من زیر پتوم یواشکی مشغول حرف زدن باهاش شدم حرفهایی که حمید تاحالا یکبار هم پشت تلفن به من نزده بود و من از شنیدنش لذت می بردم

خلاصه یک شب سراسر خاطره شد آخرشم بهم گفت چادر وشال برام خریدن و سلیقه خواهر شوهر بزرگمه که مطمئنم خوش سلیقه است و خیلی خوشگله ومنم حتما خوشم میاد

دیروز حمید یه سوالی ازم پرسید که عنوان شدن دوبارش اعصابم را بهم ریخت بمیرم براش منظوری نداشت و من مطمئن بودم که از پرسیدن سوال منظوری نداره و فقط می خواد من عذاب وجدان نداشته باشم بچم حاضره هرکاری بکنه به هردری بزنه تا من به خاطر هیچ چیزی غصه نخورم اما من که خودم اعصاب درست و حسابی نداشتم و بعدشم سوال حمید به کلی حالم را عوض کرد جوابشو ندادم آخر سرم زدم من را فراموش کن بای.

خودمم باورم نمیشد ازش چنین چیزی خواستم ، بعدش به خودم گفتم اگه واقعا به حرفم گوش کنه چی؟

تا اینکه حمید باز اس زد که من به جهنم چرا باخودت اینطوری می کنی و.....

من بی جنبه هم تا می تونستم جواب ندادم و حمیدم را نگران کردمبمیرم واسش انخده خوفه این پسریه چند تا اس ام اس زده این چند روزه کلی ذوخیدم با تبع شاعریش

یکیش صبح براش زدم خوف خوافیدی؟

گفت:دیشب تو آغوش تو نخوابیدم بیدار شدم بی تو بی آغوش تو تا حالا خواب بودم با تو فهمیدم زنده بودن یعنی چی.

اس ام اس خیلی هستش وقت کنم یه روز همش را می نویسم

واییییی خدای من باورم نمیشه فردا حمیدجونم را می بینمالهی فداش بشم قربونش برم منآخ آخ عجب پسمله جیگریه این حمید میخوام خام خام بخولمششششششششش

دوست دارم نامزد خوکشلم

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 0:0 توسط ☻دردونه حمید☻| |

خوشخالیم و می نبیسیم

سلام دوست جونیهای خوفم حالتون چطوله ؟

دیروز روز دانشجو بود اما اگه شما بهم تبریک گفتید حمید جونم هم بهم تبریک گفت من کلی غصه خوردم و رفتم تو لک،اما به رو خودم نیاوردم اخر سر گفتم حمید از دستت دلخورم حمیدم زنگ زد که چرا دلخوری و اینا منم گفتم امروز چه روزیه ؟ گفت آهان روزت مبارکگفتم خسته نباشی بحدا که قطیدم بهش گفتم دیگه فایده نداره اگه برات مهم بودم یادت می موند گفتش که من یادم بود اما نمی دونستم باید تبریک بگممن گریه کردم اخه دلم درفته بود بحد که حمید بخلم چرد باهام صحبت چرد یه مخداری حالم بهتر شد رفتم سراغ لباسی که واسه مهربرونم خریدم و پوشیدم همه تو تنم نیگاش کنن به داداشیم میدم داداشی لباسم گشنگه؟ میده چه آره خیلی ولی می دونی چرا قشنگه؟ میگم چرا؟ میگه چون اونی که می پوشتش خیلی قشنگه بحد رفتم بچلونمش بوسش کنم که خودش گفت بیا حالا یه بوسم بکن منم لپشو بوسیدم بعد یهو گفت دوست دارم آبجی من را تنها نذاری بری دق می کنم می میرمبغضم ترکید یهو زدم زیر گریه گفتم قربونت برم یه وقت غصه نخوریا من حالا حالا ها پیشتون هستم باید حواسم را جمع کنم داداشی خیلی من را دوست داره و رو حمید هم خیلی خیلی حساسه اصلا هروقت باهم میریم بیرون و من بهش زنگ می زنم ناناحن میشه میگه حالا که هنوز نیومده بگیرتت وقتی بامنی همش با حمید حرف می زنی وای به حال اون موقع دیگه داداش می خوای چیکارتاسه چند روز پیش داشتم با گوشی داداشی باحمید صحبت می کردم انگاری داداشم سرفه می کنه و من که غرق صحبت با عشقم بودم نفهمیدم چه سرفه می کنه بزنم پشتش بحد چه تموم شد گفت داشتم می مردم تو داشتی با حمید جونت حرف میزدیگفتم خدا نکنه چی شد مگه ؟!! گفت سرفه می کردم پشتم نزدی تو منو دوست نداریگفتم تو داداشمی من خیلی دوست دارم !!گفت چرا سرفه کردم حواست بهم نبودگفتم ببخشیدگفت نمی خواد برو به حمید جونت برس خوف چیتار تنم دیدهخلاصه بحدش رفتم تو تختم و خوافیدم اخه بیرون چه بودیم بارون درفت یهو من خیس شدم و تب چرده بودم نیدونم چرا زودی منیض میشم و می افتم حمید می گفت دیده نمیزارم بری بیرون تو خونه حبصت می تنم منم چه گفتم از خدامه اگه تو زندان بان اون زندان باشی گفتش چه من میام هم سلولیت میشم منم کلی ذوخیدم شنبه شب و دوشنبه شب دوتا شب متفاوت باقبل بود که به هردومون خیلی خوش گذشتیه عکس از نشونم حمید جون فرستاده می گذارم ادامه مطلب اگه دوست داشتید برید ببینیدش من که خیلی پسندیدم سلیقه حمیدم عالیه خودم قبلا بهش گفته بودم چه اگه خوش سلیخه نبودی چه من را انتخاب نمی چردیخیلی دوست دارم حمیدم خیلی خیلی به خاطر این دوشبم بی نهایت ممنونم


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 12:37 توسط ☻دردونه حمید☻| |

اتفاقات مهم زندگی ما

 

سلام

خوفید خوشید سلامتید

امروز خیلی خوشخالم

آخه می دونید شی شده ؟!بسارید تحریف تنم

دیروس چه لفتیم خونه حمید جونم ، بحدش لفتیم تو اتاخ و باهم مثلا صحبت چردیم البته ماچه صحبت نچردیم چه لبامون باهم حرف داشتن یه مخداری  هی اومدم فرار تنم از لباش نمی ذاشت چه دیده داشتم از هوش می رفتما تاسه موهاشو کوتاه چرده بود دیده خولدنی شده بود ادم می خواست گاس گاسش کنهsmileدیده کلی تو اتاخ خوش گذشت بهمون بحدش اومدیم بیرون و صحبت مهریه و ... شد چه من استرس درفتم دل تو دلم نبود که چی میشه هی آخای همسر میده من غصه نخولما باس من گوشم بدهتار نیست و غصه می خولم قرار شد پنجشنبه همین هفته ترشیف بیارن انگشتری دستمان نمایند و مارا برای حمید خان نشون بنمایند.یه جورایی نامزدی خودمون

بالاخره هم این خانواده آقا حمید یه دوماهی نامزد کردن مارا با وجود اینکه بابایی مخالف بود و ما ازین رسما نداشتیم، حیف که نامزدی ما فقط اسم حمید روی من میاد یعنی اینکه من مال حمید هستم ولی  نمیشه باهم بلیم بیرون، بیاد خونمون ، ببینمش

من میمیلم از دلتندیت حمید

دیشب سربعضی مسائل با حمید دحوا چردیم و من کلی تا صبح غصه خولدم حالم بد شد رفتم دچتر فشارم نوسان داشت میومد پایین یخ می چردم می رفت بالا داغ میشدم نفسم می درفت حالا شب چه برام اس داد یه مقداری اروم شدم اما باز وسط دلداری و این حرفا خوابش برد خوف منم غصه خولدم صبح زود بلام اس داده بود بیداری منم بیدار بودم جواب دادم یه مقداری حرف زدیم عذرخواهی چرد اما هنوز ناراحت بودم دلم درفته بود گفتم تنهات نمیزارم کنارت می مونم اما نمی بخشمت ازم خواهش چرد تا پنجشنبه باهم حرف نزنیم بحدشم گوشیش را خاموش چرد اعصابم بهم ریخت گفتم نکنه این پسره یه کاری دست هردومون بده اونبخت بی حمید می میلم چهخلاصه با هزار شرمندگی برای اولین بار با منزل پدرشوهرمان تماس درفتیممامان گوشی را برداشتحالم خوف نبود اصلا نفهمیدم چطوری باهاش صحبت چردم گفتم ببخشید حمید جان خونه است گفت بله گفتم لطف می کنید گوشی را بهش بدین مامانم گوشی را داد حمید بهش گفتم من تورو انتخاب نکردم من حمید خودم را می خوام یا خودت بشو یا فراموشم کن بحدشم زودی تصمیمت را بدیر اگه نمی خوای خودت بشی به مامان بگم الکی مهمون دعوت نتنه بحد دیدم نمی تونه حرف بزنه گفتم برو بالا پشت بوم زنگ بزن برام دیدههی می خواستم بدم دوست دارم گفتم الان بختش نیست بزار به تفاهم بلسیم بحدش میدمیه ساعتی حرف زدیم تا بالاخره سو تفاهم ها حل شد و باهم اشتی شدیم حمیدم هی گفت ببخشید من هی ناناحن شدم گفتم انخده ازم عرز خواهی نتن خوف من ناناحن میشم خجالت می تشم فخط تچرارش نتنبحدشم مادر شوهر گرامی نگران شده بودم تشریف ابردن حمید را صداچردن و آقاییم رفت بیرون برام انگشتر بخره الانم هی اس میده عسیسم اینطوری بدیرم ؟ اونطوری بدیرم؟ چطوری باشه؟ خلاصه کلی خسته میشه فداش بشم نه اینچه امروز عشقولی خان کلی لوسمان چرده جو گیرشده ایم  و به سبک نی نی کوشولوها آپ نمودیمامیدواریم چه همسرمان ناناحن نشود از این طرز نبشتنبی اندازه دوستت دارم همسر عزیزماده دسم بهت بلسه اینطوری ماچت می تنمsmile 

اووووووووووووووووووف یادم رفت قبل خدافظی حمید ماچم کرد که خیلی چسبید خدایا مراخب عخشم باش و مارا هیچ وقت ازهم جدا نکن حتی تا لحظه مرگ

خدایا اگه خواستی مارا از این دنیا ببری باهم ببر

 

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 14:10 توسط ☻دردونه حمید☻| |

دلم گرفته
سلام

دیشب باز سر یه چیز بی خود بحثمون شد البته دعوا که نکردیم من دلخور شدم چند وقت پیش حمید ازم خواست دیگه شبها وقت خواب همدیگه را بغل نکنیم یعنی حرفش را نزنیم گفت تصورش اذیتم می کنه خیلی بهم برخورد اما به روی خودم نیاوردم دلم نمیومد به خاطر خودم حمیدم را اذیت کنم ، بعد چند شب دیگه یهو گفت ببخشیدا چون باهات راحتم اینو میگم این اس ام اس های شب بخیر باعث میشه یک ساعت دیرتر بخوابم بغض گلومو فشار داد گفتم متاسفم و شب بخیر گفتم بهش اون شب تا دوسه ساعت گریه می کردم ولی هیچی بهش نگفتم نخواستم ناراحتش کنم

نمی دونم چرا چند روزه هی بلا سرم میاد ، یا همش مریضم یا یه قسمت از بدنم درد می کنه دیروز یکی از بدترین روزام بود اومدم برم دستشویی پام لیز خورد خوردم زمین، اومدم از تو کابینت بشقاب بردارم سرم خورد به سنگ روی اپن تا دو سه دقیقه چشام سیاهی می رفت و نمیتونستم ببینم دردش که دیگه هیچی، رفتم سوپ داغ کنم دستم خورد به قابلمه و یکی از انگشتام سوخت، رفتم برنج آبکشی کنم آب جوش ریخت به دستم بازم سوخت و وو و....

خلاصه ما همه اینا را به حمید خان گفتیم اونم که روی ما حساس گفت تو استاد اذیت کردن منی، خسته شدم از دست این حواس پرتیات ناراحت شدم انگار که من عمدی این بلاهارا سرخودم میارم که حمید قربون صدقم بره و خودم را لوس کنم بهش میگم گریه می کنما بوسم کن دیگه میگه نمی خوام  باز من اصرار کردم و حمید گفت نمی خوام زور که نیست از بوس اس ام اسی و تلفنی خوشم نمیاد ناراحت شدم بهش گفتم دیگه هراتفاقی برام بیفته بهت نمیگم حتی اگه بیمارستان بستری بشم هم بهت نمیگم دلم گرفت گریه کردم اما حمید خوابش برده بود جای دلداری دادن بهم خوابیده بود نمی دونم چش شده به نظرم خیلی تغییر کرده ، دلم گرفته خیلی دلم گرفته خیلی خیلی

پ.ن.۱.بقیش بعد حالم خوب نیست

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 13:49 توسط ☻دردونه حمید☻| |

دلتنگتم حمیدم

به چه مشغول کنم دیده ودل را که مدام دل تورا می طلبد دیده تورا می جوید

در هجرانت چشم هایم باران عشق می بارند. می بارند و می بارند تا این سوی ناچیزی که مانده است را هم از دست بدهند و در سیاهی دنیای خود جز نقش روی ماه تو در عالم خیال تصور نکنند.

حمیدم نمی دونی که دوری ازتو چه آتشی به وجودم زده ،حوصله هیچ کاری را ندارم ، فقط بی صدا و بدون اینکه با کسی حرف بزنم خونه را مرتب می کنم ،غذادرست می کنم و بعد همون طور ماتم زده میرم تو تختم و به یادت می خوابم و به این دوری فکر می کنم به دوماهی که بی دلیل باید انتظار بکشم فکر می کنم ، خستم،بی قرارم ، دلتنگم ، نفس کشیدن برام سخت شده، قلبم بدجوری اذیتم می کنه دردش دیگه داره کلافم می کنه دلم می خواد اروم بگیره اما امکانش نیست فکر نمی کنم هیچ دکتری جز تو بتونه قلبم را آروم کنه، دارم از دوریت ذره ذره آب میشم .

مامان با گذشته خیلی فرق کرده ، خدارا شکر هوامو داره هروقت می بینه دارم گریه می کنم یا بی حوصلم سعی می کنه آرومم کنه اما فایده نداره

درس را که کلا بی خیال شدم هروقت کتاب دستم می گیرم کلافه میشم پرتش می کنم اونطرف و می زنم زیر گریه ، می دونم بعد از خوندن نوشته هام ناراحت میشی ،شایدم باهام قهر کنی که امیدوارم این کار را نکنی چون تنها جایی که می تونم راحت درد و دلام را به زبون بیارم تو خونمونه ، دلم نمی خواد هیچ محدودیتی تو خونمون داشته باشم امیدوارم درکم کنی و از حرفام و نوشته هام ناراحت نشی

از دیشب که خبر دادی تا بعد محرم و صفر نمیشه عقد کرد رفتم تو لاک خودم و تا هرچی میشه بغضم می ترکه و زودی می زنم زیر گریه می دونم تو خیلی سعی کردی خانوادت را راضی کنی ازت ممنونم حداقل دوماه خیلی کمتر از ۲۴ماهه اما نمی دونم خانوادت واسه چی این را ازت خواستن!!!!!!

نظرشون واسم محترمه خوب اونا بزرگتر هستن و صلاح ما را می خوان ، حالا چی میشه ما عقد کنیم بعد از محرم یه نامزدی کوچیک بگیریم خوب؟!!!!!!!!!!!

همش بهم میگی جون حمید ازین حرفا نزن اما حمید نیستی حال من را ببینی ، باز میری سرکار اونجا سرت گرمه اما من هیچ سرگرمی جز مرور کردن خاطرات گذشته و گریه کردن ندارم ، امروز نگاه کردم دیدم ربیع الاول ۲۷ بهمن میشه امروزم ۱۰آذر هستشوایییییییییییی خدایا کمکم کن
تو کجایی که دور از تو دل شکسته ام حتی طاقت آهی را ندارد و من که در غم عشقت می سوزم از حریم حرم پاک این دل که آشیانه عشق توست پاسبانی می کنم تا در ان جز اندیشه عشق اتشینت هیچ جای نگیرد.
سینه تنگم مالامال اندوهی تلخ است. در میان سینه ام سوزشی احساس می کنم گویی این دل است که از سوختنش عطر عشق به مشامم می رسد و تنم را از عشق می سوزاند سراپا همچون دیوانه ای گم کرده رهن به دنبال درهای عشق می گردم تو می دانی این درهای فنا شدن کجاست؟!  می خواهم در راه عشقت فنا شوم و نابود گردم....
دل من فدای مهربانی های توست. عشق هر روز به تکرار تو بر می خیزد و هر صبح وقتی به یاد عشق پاکت دیده می گشایم چشم هایم هنوز از شبنم اشک تر است. 
من که باشم تا در غم عشق تو غرق شوم؟ هفت شهر عشق را که بزرگان سلف در اوصافش سخنها فرموده اند و شعرها سروده اند فقط در راه مهر و محبت تو می توان سیر کرد.
عجایب هفت گانه دنیا در شب بی نظیر چشمهایت خفته اند. چشم هایی که قصه پرداز رویا های شیرین مشرق زمین است. چشمهایی که از قدرت جادوی فوق العاده ای برخوردارند و .... چشم هایی که دلم را چه زیبا صید خود کرده اند و این صید بیچاره چه دلنشین زیر پای صیاد خود جان می دهد. اما ای وای اگر صیاد من غافل شود از یاد من قدرم نداند...چون این صید ناچیز به امید نظر کردن صیادش بر او زنده است و بدون آن نگاه ها خواهد مرد    

نشد یک لحظه از یادت جدا شوم تو که دنیای عشق را به کام جانم که بی تو بی قرار شده ریختی حال بگذار تا گلدان دلم با گل روی زیبای تو آراسته باشد و این گلدان بی گل نماند. چون خاکش را به اسم تو و بوی تو ریخته اند و در آن گل دیگری جای ندارد و نخواهد داشت. چرا که هر گل دیگری با خاک عشق تو نمی تواند زنده بماند و پژمرده می شود و خواهد مرد و گلدان دلم پذیرای گل دیگری نمی شود. زیرا، گل های دیگر به جز تو برایم همه خارند.
ای فرمانروای سرزمین دل عاشقم تو به من بگو جواب دلم را چه بگویم اگر ز تو پرسد به او چه بگویم؟ با دل بی قرارم  چه کنم؟ دلی که از آتش بی تو بودن می سوزد و این داغ که من بر دل دیوانه ام نهادم جمله جهان را می سوزاند و من تحمل بار سنگینش را ندارم
ای طپش های دل حزینم روزی ساعتی خواستم بگویم که عاشقت هستم . اما ای امید جان در آن لحظه ذهن من از فواره ها بالاتر از زندگی پر بارتر و از امید ها سرشار شد و حس کردم تو از نگاه رازم را خوانده باشی اما اینک بدون تو و نفس های گرم و نوازشگرت تنهایی را با تمام ابعادش حس می کنم و قطره قطره عشقم را با تمام ذرات وجودم در یک جمله می گنجانم و می گویم عزیزم دوستت دارم و بدون تو خود را تنها و بی کس می بینم. چرا که هجرانت پاییزی سخت برای دلم بود که در آن برگزیزان عشق را به تماشا نشستم و رنج کشیدم،بیا و نظری به راهی که رفته ای بینداز بر رد پای عشق تو که بر دل پژمرده از دردم نشسته نگاه کن ببین دلی که می تواند آشیانه مطمئن عشق تو باشد چگونه زیر چنگال تیز و برنده عقاب دوریت که هر لحظه پنجه هایش را بیشتر و بیشتر به دیواره دل غرق در خونم فرو می کند و ان را به آن ضربه ای کاری بر پیکره نحیف دلم به رسم یادبود بر جای می گذارد خود را سپر کرده و می کوشد تا ذره ای از محبت تو را که درون صندوقچه خود همچون گنجینه ای گرانبها نگهداری می کند کاسته نشود بلکه در هر لحظه و در هر طرفه العین صدبار برایت جان می دهد و دیوانه تر می گردد

بیا تا بی تو پرپر نزنم بگذار کنارت زندگی را زیبا ببینم تا رنج زیستن با دستهای گرم و عاشقت برایم گوارا گردد.
تو ای محبوب شبهایم نمی دانم تو می دانی که از تب در میان بسترم چون شمع می سوزم؟ 

به شوق دیدن رویت دو چشم اشکبارم را به سوی ماه می دوزم؟

حمیدم بی نهایت دوست دارم مراقب خودت باش عزیزم تا ابد منتظرت می مونم دوماه که چیزی نیست اما بدون هرثانیه این جدایی ها بهم هزار سال می گذره و از دوریت غصه می خورم.

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 16:8 توسط ☻دردونه حمید☻| |

پست قاچاقی سوم

 

جمعه حمید جونم به اتفاق خانواده اومد خونمون من کلی از دیدنش خوشحال شدم هرچند به خاطرتاخیرشون از دستش عصبانی شدم صدای ماشین را که شنیدم از پنجره نگاهشون می کردم باباش که پیاده شد (نمی دونم چرا وقتی میگم باباش حس بدی دارم دلم می خواد بگم بابا شاید زیاده روی باشه و من زیادی دلم خوش باشه اما من حس می کنم بابا قشنگتره خوب وقتی حمید مال من باشه باباشم بابای منه دیده)

به نظر خیلی پرجذبه میومد وقتی گل را از صندوق عقب میدادن به حمیدم داشتم نگاهش می کردم و قربون صدقش می رفتم .

خلاصه تشریف آوردن داخل مامان داشت در را می بست و حواسش به حمید نبود منم خودم دسته گل را از دستای حمیدم گرفتم که مثل اون روز اول توی پارک دستاش داشت می لرزید ، مامان چایی ریخت و من به هربدبختی بود با اون صندل های پاشنه بلندم سینی را برداشتم تا چایی بیارم آخه مامان می گفت پدرشوهر دوست داره عروسش چایی را بیاره و واسه اینکه حمیدم را از نزدیک نگاه کنم چایی را خودم تعارف کردم خیلی حرف ها زده شد واسه آشنایی بیشتر و خلاصه بعد از یک ساعت و نیم نوبت من و حمید شد که بریم تو اتاق و باهم حرف بزنیم از قبل برنامه ریزی کرده بودیم که من اول برم تو تا حمید بتونه در را ببنده تا اگه بعدها بابا گیر داد که چرا در را بستین بگم به من چه مربوط حمید بست !!!!

تا حمید اومده تو پریدم تو بغلش بعد نشستیم یه کم حرف زدیم بعدش بوسم کرد یه عالمه و بالاخره یک دقیقه ای رفتیم تو کار لب و نزدیک بود که من غش کنم بعدشم هی اینا ادامه داشت حمید هی می گفت بریم بیرون می گفتم نـــــــــــــــــــــــه!!!

گفتم حمید یه کاری کن عقد بشه زودی گفت: نمیشه الآنم نمی دونی چطوری اینا را راضی کردم آوردم اینجا

گفتم : دارم می بینم کور که نیستم !!!

گفت: هستی!!!

منم ناناحن شدم نزاشتم بوسم کنه تا اومد طرفم روم را برگردوندم !!!!

چند روزه بابام داره با این و اون مشورت می کنه تا ببینه دخترش را به حمید آقا بده یا نه !!!!

دل تو دلم نیست نمی دونم چیکار کنم ، تنها مشکلی که فعلا هست پول هستش ، اینکه اگه من و حمید ازدواج کنیم چطور می خواد عروسی بگیره؟! چطور می خواد خونه اجاره کنه؟!

اونم تو این گرونی و بیچارگی

به بابام گفتم مگه تو وقتی می خواستی ازدواج کنی پول داشتی؟! گفت نه ، ولی هنوزم ندارم .

گفتم بالاخره از یه جایی باید شروع کرد دیگه !!!

قرار شده وقتی زنگ می زنن خونمون دعوتمون کنن مامان آدرس دقیق محل کارش و خونه شون را بگیره تا بابا به اتفاق دوستش برن تحقیق اگه مردم خوبی بودن و حمید هم از نظر اونا خوب بود بریم خونشون درغیر اینصورت همه چیز برای همیشه تموم میشه !!!

مامان گفته اگه دوست بابام بگه نه، یعنی نه و برای همیشه باید فراموشش کنم !!!!!!!

دوست بابا ادم منطقی و خوبیه امیدوارم همه چیز حل بشه خدای مهربونم همه امید من و حمیدم به تو هستش امیدوارم همین طور که تاحالا تنهامون نزاشتی از این به بعد هم کنارمون باشی و ما را از لطف خودت محروم نکنی ، تو مارا باهم آشنا کردی تو خواستی حمید من را پیدا کنه ، توخواستی به هم علاقه مند بشیم پس حالا که زندگی واسه ما بدون هم محال شده خودت تنهامون نزار !!!!!

خدااااااااااااااااا تو این شرایط سخت تنهامون نزاربهت احتیاج داریم خدااا

پیام واسه حمیدم:خیلی دوست دارم عزیزم مراقب خودت باش و بدون همیشه کنارتم بمیرم برات که انقدر اذیت میشی حمید بار غمهای من را هم به دوش می کشه

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 20:13 توسط ☻دردونه حمید☻| |

پست قاچاقی دوم

کم و بیش با حمیدم در ارتباطم هرروز باهم حرف زدیم اس دادیم هرروز بهم گفته دوسم داره ،هرروز بار نگرانی ها و دلتنگی های من را به دوش کشیده تا من آرامش بگیرم هرروزی که می گذره و هرچی بیشتر باهام حرف میزنه بیشتر از قبل مطمئن میشم که حمید یه تکیه گاه محکم برای زندگی آینده منه تکیه گاهی که شکنندگی من را در شرایط سخت کمتر می کنه ،مردی که داشتنش به یقین آرزوی خیلی از دخترای دنیا است که یکی از خوشبخت ترین این دخترها منم که خدا بهم لطف کرده و حمیدم را بهم هدیه داده امیدوارم که لیاقت این فرشته آسمونی را داشته باشم و بتونم قدردان محبت های بی دریغ خدا  و حمیدم باشم ....

حمید خیلی با احساس و مهربونه گاهی وقتا بعضی اس ام هاش بی اختیار اشکم را درمیاره ازبس قشنگ و عاشقانه می نویسه بارها ازش خواستم که بیاد و تو وبمون بنویسه اما میگه بلد نیستم خاطره بنویسم می دونم بهونه است و می خواد من بنویسم تا اون بخونه پسره لوس!!!

یادم میاد یه روزی حمید بهم گفت من و تو آینده ای باهم نداریم ، اون روز بهش گفتم خدا هیچ کاری را بی حکمت انجام نمیده و من و تو را هم بی حکمت سر راه هم قرار نداده اون شب حمید خندید حتی واسه اینکه اذیتم کنه گفت من زن دارم و کلی دروغهای دیگه گریم گرفته بود درست یادم نیست چی جوابش را دادم اما یه جمله را خوب یادمه بهش گفتم زود بره بخوابه چون هوا سرده و ممکنه پتوی زنش کنار رفته باشه و سرما بخوره !!!!وایــــــــــــــــــــــی الآن که فکرش را می کنم یه جوری میشم ،آخه چطوری می تونم یکی دیگه را کنار حمید تصور کنم ؟!!!محاله نـــــــــــــــــه!!!!!

دیشب حمید بهم گفت اجازه نمیدم هیچ کسی جز تو بدنم را لمس کنه تو چی؟

براش  زدم قسم می خورم تازندم اجازه ندم کسی جز حمیدم لمسم کنه و دستش را رو بدنم بکشه من عروس توام و عروس توام باقی می مونم !!!

گاهی حس می کنم از بس برام زده عروس نازم ،خانومم غصه نخور خسته شده آخه بچم همش درحال دلداری دادن نانازشه ، مدام میگه عزیزم یه وقت غصه چیزی را نخوری ها امیدت به خدا باشه !!!

منم میگم اول امیدم به خداست بعدشم به عشقم که می دونم برام کم نذاشته ....

امروز بهش گفتم دارم از دوریت دیوونه میشم ،دلتنگم ، بی قرارم و آشفته

برام زد درکت می کنم جیگر،منم مثل توام .....

گاهی وقتا که میرم توفکر میگم نکنه ما به هم نرسیم!!!اونوقت باید چیکار کنم ؟!؟!

اما گاهیم به رسیدن فکر می کنم ، به وقتایی که کنارهم قدم می زنیم به خنده هامون حرف زدنامون ، به بوسه های بدون ترسی که روی لبای همدیگه میذاریم ، به زندگی که می خوایم باهم بسازیم و......

برعکس بقیه و حتی خود حمید که فکر می کنن که ما به خاطر وضعیت اقتصادی حمید نمی تونیم به خیلی چیزا برسیم من مطمئنم که یه روز ما باهم به همه خواسته هامون می رسیم من دلم روشنه و اون روز را به وضوح می بینم ، فعلا تنها مشکل رسیدن ما به هم هستش بعد اون نوبت به یه برنامه ریزی میشه که چطور زندگی آینده مون را بسازیم تنها نگرانی من هم کی رسیدن هستش؟! چون دوری از حمید بدجوری آزارم میده اصلا به خاطر اینکه نمی تونستم ببینمش ازش خواستم زودتر بیاد خواستگاریم گاهی از صبح که بیدار میشم دلم هوای آغوشش را می کنه ، هوای بوسه هایی که ازم می کنه  درست مثل امروز که بی حال و بداخلاق بودم و اصلا حوصله نداشتم هوس کرده بودم عینکش را بزنم به چشام و دنیا را از پشت اون شیشه ای ببینم که همیشه حمید می بینه اما عینکش پیشم نبود .....

اون حلقه ای که بهم داده را هی می بوسم و اشک می ریزم از دوریش ، من صبرم کم نیست اما دوری از حمید خیلی سخته  خیلی خیلی همون طور که نمی تونم شدت علاقم را به حمید اندازه بگیرم نمی تونم شدت سختی جدایی و دوری از حمید را اندازه بگیرم .....

هستی من ، حمیدم ، عمر من و معنی واقعی عشق همیشه دوست داشتم و خواهم داشت هرثانیه بیشتر از ثانیه قبل به یادت نفس می کشم و به عشقت زندگی می کنم به امید روزی که تو اغوشت بخوابم .

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 19:37 توسط ☻دردونه حمید☻| |